تبليغاتX
نوای ملکوت

نوای ملکوت

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

"به نام مهربان ترين مهربانان"

 

سيب زميني هاي برشته ي داغ خاكستر نشان.

نان تازه ي دهي.

به ياد نياوريم،زنده نگه داريم.

نگذاريم عطر هيزم تر،بوي پنير تازه ي بي نمك،شكل ماهي قزل آلاي خال قرمزي كه بر خاك مي افتد،

 سرماي"سردچال" و كز كردن كنار آن چراغ خوراك پزي كهنه ي تلمبه اي،

صداي نفس هاي دخترك كه تازه به دنيا آمده،از يادمان برود تا باز،زماني،به يادشان آوريم.

مگر به تو نگفته ام كه

(ياد،انسان را بيمار مي كند؟)نگفته ام؟

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

عشق،تن به فراموشي نمي سپارد-مگر يك بار،براي هميشه.

جام بلور،تنها يك بار مي شكند.

مي توان شكسته اش را-تكه هايش را-نگه داشت،

اما شكسته هاي جام-آن تكه هاي تيز برنده-دگر جام نيست.

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

حوصله داشته باش!

قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است.

بايد،اما،سخت است كه زندگي را به يك عاشقانه ي آرام تبديل كني.

بايد،اما سخت است.

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

احتياط بايد كرد.همه چيز كهنه مي شود،و اگر كمي كوتاهي كنيم،عشق نيز.

بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند...

  

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

در گذشته ها به دنبال آن لحظه هاي ناب گشتن،آشكارا به معناي آن است كه آن لحظه ها،اينك،وجود ندارند.

آتشي كه خاكستر شده،عزيز من،آتش نيست.

حتي اگر داغ داغ باشد!

نگذاريم شعله بميرد.فريب حرارت را نخوريم.

اصل،رقص شعله هاست نه گل هاي سرخي زير قباي خاكستر.

 

(يك عاشقانه ي آرام)

شاهكار استاد نادر ابراهيمي

 

 

خدايا،درود فرست بر آنان كه مي دانند قدر اين زندگي را.

اين نفس ها را،اين همه شور و غوغا را...

 

+ نوشته شده در  Thu 23 Apr 2009ساعت 18:52  توسط خاطره  | 

 

یا ذوالجلال و الاکرام

 

"نگريستن"

خورشيد،از سينه ي دريا سرزده است و من

-درحالي كه همه ي بودنم،

تمام زندگي كردنم،

به يك"نگريستن"مطلق بدل شده است-

چشم در قلب مذاب خورشيد دوخته ام و همچون شمع-كه در"گريستن" خويش،

قطره قطره مي ميرد-

ذوب مي شوم و محو مي شوم و پايان مي گيرم.

استاد عصيانگرم دكتر"علي شريعتي"

........................

دنيا آنقدر كوچك نيست كه در آن اسير و گرفتار شدي،لذت ها و حلاوت هايي هست كه تا نچشي،طعم واقعي حيات را نمي يابي،

سقف آسمان آنقدر كوتاه نيست كه تو زير بار مشكلات آن خرد شوي.

نديدني هايي هست كه بايد ديد تا حسرت به دل،به گل ننشيني...

 

شاد و پیروز باشین

 

+ نوشته شده در  Mon 30 Mar 2009ساعت 21:28  توسط خاطره  | 

 

يا مقلب القلوب والاحوال

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

الهي آمين""

 

"زندگي"جشن جاري شدن از تماشاگه آغاز حيات تا بدانجا كه خدا مي داند...

 

گلها جواب زمين اند به سلام آفتاب

نه زمستاني باش كه بلرزاني

نه تابستاني كه بسوزاني

بهاري باش تا بروياني

 

سلام،به طراوت تكرار باران،تبسم آفريدگار بر شما مبارك.

اميدوارم،همگي سال خوبي رو شروع كرده باشين...

خدايا!

خودت كمكمون كن.

DON'T LEAVE US ALONE…

 

التماس دعا،بچه ها

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 18:8  توسط خاطره  | 

 

به نام او که زیباترین است...

شنيده بودم كه هرگاه خدا گويد"كن"آن چيز بلافاصله موجود مي شود.

مدتهاست كه خدا را مي خوانم و از او تنها تقاضاي گفتن "كن" دارم.

اما،خدا...

اما،خدا دريغ مي كند اين ناچيز را...

نمي دانم،شايد حكمتي است در پس اين پرده.

كه اگر باشد،خدا را هزاران مرتبه شكر مي گويم.

اما...اما،ترسم اين است كه ايراد از من باشد و من بي خبر از غفلت خود.

......

قاصدك ها،وقتي عاشق مي شوند

خود را به باد مي سپارند.

اما،واي بر آن روزيكه

باد عاشق شود...

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  Wed 4 Mar 2009ساعت 17:53  توسط خاطره  | 

 

به نام یگانه زندگی بخش

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،  
که سرما سخت سوزان است.
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم.
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور.
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است...

مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Feb 2009ساعت 23:39  توسط خاطره  | 

 

(به نام خدای خوبی ها)

 

خدايا!

  همواره تو را سپاس مي گزارم كه هرچه،در راه تو و پيام تو،پيشتر مي روم و پيشتر رنج مي برم،آنها كه بايد مرا بنوازند،مي زنند،آنها كه بايد همگام باشند،سر راهم مي شوند،آنها كه بايد حقشناسي كنند،حق كشي مي كنند.آنها كه بايد دستم را بفشارند،سيلي مي زنند،آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند،پيش از دشمن حمله مي كنند و آنها كه بايد در برابر سمپاشي هاي بيگانه،ستايشم كنند،تقويتم كنند،اميدوارم كنند و تبرئه ام كنند،سرزنشم مي كنند،تضعيفم مي كنند،نوميدم مي كنند،متهمم مي كنند،تا در-راه تو-از تنها پايگاهي كه چشم ياري اي دارم و پاداشي،نوميد شوم،چشم ببندم،رانده شوم...تا تنها اميدم تو شود،چشم انتظارم تنها به روي تو باز ماند،تنها از تو ياري طلبم،تنها از تو پاداش گيرم،در حسابي كه با تو دارم،شريكي ديگر نباشد،

تا تكليفم با تو روشن شود،تا تكليفم با خودم معلوم گردد،تا حلاوت "اخلاص" را- كه هر دلي اگر اندكي چشيد،هيچ قندي در كامش شيرين نيست-بچشم.

خدايا!

اخلاص!اخلاص!

و مي دانم،اي خدا،مي دانم كه براي عشق،زيستن،و براي زيبايي و خير،مطلق بودن،چگونه آدمي را به "مطلق" مي برد،چگونه اخلاص،اين وجود نسبي را،اين موجود حقيري را كه مجموعه اي از احتياج هاست و ضعف ها و انتظارها،"مطلق" مي كند!

 

(دكتر علي شريعتي-نيايش)

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Jan 2009ساعت 18:51  توسط خاطره  | 

 

يا رحمن

 

درست وقتي دلت به اندازه ي تمام دنيا مي گيره،كافيه بعد يه گپ دوستانه با خدا،

و خوندن چند خط از كلام الله مجيد بري سراغ خواجه ي شيراز كه ردخور نداره.

خدا روحشو شاد كنه.

گاهي اوقات با خودم مي گم اينا كار يه آدمه؟يعني مي شه!!

......................

در دير مغان آمد يارم قدحي در دست

مست از مي و ميخواران ،از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شكل مه نو پيدا

وز قد بلند او بالاي صنوبر مست

آخر به چه گويم هست از خود خبرم، چون نيست

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم، چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

وافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر عاليه خوشبو شد،در گيسوي او پيچيد

ور وسمه كمانكش گشت، در ابروي او پيوست

بازآي كه باز آيد عمر شده ي حافظ

هرچند كه نايد باز تيري كه بشد از شست

 

"خواجه حافظ شيرازي"

 

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Dec 2008ساعت 15:26  توسط خاطره  | 

 

(به نام خدا)

 

روايت پنجم

روزي،مردي پرسيد:نشان جوانمردي چيست؟

جوانمردا،بگو تا ما هم مردي مان را جوانمردي كنيم!

جوانمرد گفت:كمترين نشان،آن است كه اگر خدا هزار كرامت با برادر تو كند و

يكي با تو،تو آن يكي خودت را هم برداري و روي هزار تاي برادرت بگذاري!

مرد گفت:واي بر ما كه از مردي تا جوانمردي،هزار گام است و ما هنوز در گام نخستيم.

 

روايت ششم

كسي بود كه مدام به حسرت مي گفت:كاش زودتر زاده شده بودم.كاش پيامبر را ديده بودم.

كاش به خدمت رسول رسيده بودم.

جوانمرد به او گفت:هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پيامبر است.

اگر روز را به شب آري و كسي را نيازرده باشي،آن روز تا شب با پيامبر زندگي كرده اي،

ولي اگر هزار نماز كني و هزار حج بگزاري و كسي را بيازاري،

نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پيامبرش،و هيچ طاعت از تو مقبول نخواهد بود.

 

روايت هفتم

شراره اي بر جامه ي مرد نانوا افتاده بود.بي تاب شده بود و تقلا مي كرد تا خاموشش كند.

جوانمرد از آن حوالي مي گذشت،نانوا و تقلايش را ديد.

آهي كشيد و ايستاد و به درد گفت:

افسوس!سالهاست كه آتش خودخواهي و آتش حسد و آتش ريا در دلمان افتاده است

و هيچ تقلا نمي كنيم كه خاموشش كنيم.

اين شراره،جامه مان را خواهد سوخت.

آن آتش اما جانمان را مي سوزاند،جانمان و ايمانمان را.

 

عرفان نظر آهاری-جوانمرد نام دیگر تو

 

+ نوشته شده در  Mon 22 Dec 2008ساعت 12:0  توسط خاطره  | 

 

(به نام خدايي كه عشق است و نور)

 

سلام،بازم يه شب ديگه از اون شباي زيباي خدا

يلدا مبارك

اميدوارم زندگيتون مثل هندونه هاي امشب شيرين شيرين باشه.

تو اين شب زيبا،وقت خوردن خوردنيا "خاطره " رو فراموش نكنين.

از همه مهمتر،تفالي هم بزنيد به خواجه ي شيراز

 

بازم يلدا مبارك 

 

(يلدا،نام يك فرشته است)

 

يلدا نام فرشته اي است،بالابلند.با تن پوشي از شب و دامني از ستاره.

يلدا نرم نرمك با مهر آمده بود.با اولين شب پاييز و هر شب

رداي سياهش را قدري بيش تر بر سر آسمان مي كشيد.

تا آدم ها زير گنبد كبود آرام تر بخوابند.

يلدا هر شب بر بام آسمان و در حياط خلوت خدا راه مي رفت

و لابه لاي خواب هاي زمين  لالايي اش را زمزمه مي كرد.

گيسوانش در باد مي وزيد و شب به بوي او آغشته مي شد.

يلدا شبي از خدا پاره اي آتش قرض گرفت.آتش كه مي داني،همان عشق است.

يلدا آتش را در دلش پنهان كرد تا شيطان آن را ندزدد.آتش در يلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند:"يلدا آبستن است.آبستن خورشيد.

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشيد مي بخشد

و شبي كه آخرين قطره را ببخشد،ديگر زنده نخواهد ماند."

فرشته ها گفتند:"فردا كه خورشيد به دنيا بيايد،يلدا خواهد مرد."

يلدا هميشه همين كار را مي كند،مي ميرد و به دنيا مي آورد.يلدا آفرينش را تكرار مي كند.

راستي،فردا كه خورشيد را ديدي،به ياد بياور كه او دختر يلداست

و يلدا نام همان فرشته ايست كه روزي از خدا پاره اي آتش قرض گرفت.

 

(عرفان نظر آهاري-هر قاصدكي يك پيامبر است)

 

+ نوشته شده در  Sat 20 Dec 2008ساعت 18:16  توسط خاطره  | 

 

(بسم من سبق رحمته علي غضبه)

سلام،عيد سعيد غدير خم رو به همه ي آدماي روي زمين تبريك مي گم.

اميدوارم به همه خوش بگذره.

از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است.قصد داشتم چند تا روايت از كتاب "جوانمرد نام ديگر تو"

نوشته ي سركار خانم "عرفان نظر آهاري" رو انتخاب كنم و امروز براتون تو اين بخش بذارم.اما،راستش دلم نيومد،اين روايتا رو جدا جدا كنم.به همين دليل  از همون  روايت اول شروع مي كنم و اين روايتا رو

مي ذارم.(البته با حذف مقدمه)

روايت يكم

عالم، هر بامداد كه بيدار مي شود،در جستجوي علم است مي رود تا علمش را افزون كند.

زاهد هر بامداد كه بلند مي شود، در جستجوي زهد است مي رود تا زهدش را زياد كند.

اما جوانمرد هر بامداد كه بر مي خيزد در جستجوي عشق است،مي رود تا دلي را شاد كند.

 

روايت دوم

اگر گرسنه اي، تنها بر سفره ي جوانمرد بنشين،او نام تو را نخواهد پرسيد.

اگر غريبي و گمشده،تنها بر سفره ي جوانمرد بنشين،او از ايمان تو نخواهد پرسيد.

جوانمرد است كه مي گويد از نام و ايمان كسان نپرسيد و بي پرسشي،نان دهيد.

اوست كه مي گويد كسي كه بر خوان خدا به جان ارزد،البته بر سفره ي جوانمرد به نان مي ارزد!

 

روايت سوم

اگر خاري به پاي كسي برود-كسي كه آن سوي دنيا زندگي مي كند-آن خار به پاي جوانمرد فرورفته است.

جوانمرد است كه درد مي كشد.

اگر سنگي،سري را بشكند،اگر خوني در جايي جاري شود،اين جوانمرد است كه زخمي مي شود،

اين خون جوانمرد است كه جاري مي شود.

اگر اندوهي در دلي بنشيند،اگر دلي بگيرد و بشكند،آن اندوه از آن جوانمرد مي شود،

 و آن دل جوانمرد است كه مي گيرد و مي شكند.

جوانمرد گفت: خدايا چرا اين همه باخبرم مي كني از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش؟

چرا جهان به اين بزرگي را در تن كوچك من جا داده اي؟

خدا گفت:جهان را در تو جا داده ام ،زيرا جوانمرد نخواهي شد،مگر آنكه جهانمرد باشي!

 

روايت چهارم

گفتند:آن مرد ماهي گير است،آن مرد از دريا ماهي مي گيرد.

گفتند:آن مرد كشاورز است،آن مرد در زمين دانه مي كارد.

جوانمرد گفت:چه نيكو كه آن مرد،ماهي گير است و از دريا ماهي مي گيرد

 و چه نيكو كه آن مرد،كشاورز است و در زمين دانه مي كارد.

اما نيكوتر،مردي است كه از خشكي ماهي ميگيرد و دانه اش را در دريا مي كارد.

و نيكوتر از اين دو، كسي است كه مي تواند از آب، آتش بگيرد و از زمين،آسمان برداشت كند.

ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است،اما كار جوانمردان آن است كه ناممكن را ممكن سازند.

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است.دستي بايد تا معجزه ها را فرود آورد.

و آن دست جوانمرد است.

 

 

+ نوشته شده در  Wed 17 Dec 2008ساعت 11:17  توسط خاطره  |